العلامة المجلسي ( مترجم : موسى خسروى )

75

بحار الأنوار ( زندگانى حضرت سجاد و امام محمد باقر ع ) ( فارسي )

باب ششم اندوه و گريه‌اش بر شهادت پدر بزرگوار حضرت صادق فرمود زين العابدين عليه السلام بيست سال گريه كرد هر روزى رفت در كنار كوه جبان ( كوهى است در مدينه ) روى سنگ خشن و سوخته‌اى ايستاد و شروع به نماز كرد خيلى گريه مينمود سر از سجده برداشت از زيادى اشگ مثل اينكه صورت در آب فرو برده . وقت غذا پيش آن جناب مينهادند اشگ ميريخت بالاخره يكى از غلامانش عرض كرد فدايت شوم يا ابن رسول الله من ميترسم از بين روى فرمود اندوه و ناراحتى خود را به خدا شكايت ميكنم چيزهائى را از جانب خدا ميدانم كه شما خبر نداريد من هر وقت يادم از قتلگاه عزيزان زهراء مىآيد گريه مجالم نميدهد در روايت ديگرى است كه غلام گفت يك موقع نميرسد كه اندوه شما تمام شود فرمود واى بر تو يعقوب پيامبر دوازده پسر داشت يك پسرش از نظر او پنهان شد آنقدر گريه كرد كه چشمهايش سفيد گرديد و از اندوه پشتش خميده شد با اينكه پسرش زنده بود من به چشم خود ديدم پدر و برادر و عمويم و هفده نفر از بستگانم روى زمين كشته شده‌اند چگونه حزنم پايان داشته باشد . هر وقت ظرف آبى را ميگرفت آنقدر گريه ميكرد كه پر از اشگ ميشد عرضكرد چرا اين قدر ناراحتى ميكنيد فرمود گريه نكنم با اينكه آبى كه پرنده و درنده از آن استفاده ميكردند بپدرم ندادند . امالى صدوق ص 140 - حضرت صادق فرمود پنج نفر زياد گريه كردند آدم ، يعقوب ، يوسف ، فاطمه ، دختر محمد ( ص ) و على بن الحسين . آدم بر خارج شدن از بهشت آنقدر گريه كرد كه روى صورتش شيارهائى مانند جويبارها نمودار بود ، يعقوب بقدرى بر يوسف گريه كرد كه چشم خود را از دست داد به او گفتند به خدا هرگز از يوسف فراموش نميكنى تا بالاخره بيمار شوى يا از بين به روى . يوسف در فراق يعقوب آنقدر گريه كرد كه زندانيان ناراحت شدند گفتند يا شب گريه كن و روز آرام باش و يا روز گريه كن شب ساكت باش قبول كرد